تبلیغات
... یه دنیا دلم گرفته
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : قارقار کلاغ رو دوست دارم ! چون با تمام اعصاب خوردی که میاره آدم رو از خواب بیدار می کنه ! بهتر از هر خروسی ...

صفحات وبلاگ
لوگوی من
لینك به ما

لوگوی دوستان

لینكستان
ساعت

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ناکجاآباد .... |

ناکجاآباد اینجاست ...

منت نهاده سری بر ما بزنید ...

راستی ! عیدتان هم مبارک ....

 

 

توجه ! توجه !

وبلاگ کلاغ سفید به طور کامل بسته شده است ! برای ارتباط با بنده میتونید به وبگاه ناکجاآباد به آدرس :

Www.Never-Land.Ir

مراجعه و یا با ایمیل :

WhiteCrow.AT@Gmail.com

در ارتباط باشید ! با تشکر ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 29 اسفند 1389 و ساعت 07:09 ب.ظ موضوع مطلب :‌ ,

لینك ثابت | نظرات()

خداحافظ ؛ همین حالا ... | پیام مدیر ... ,

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیـــــم    باشد که نباشیم و بدانند که بودیـــــــــم

 

 

هر شروعی یه پایانی داره و هر پایانی یه خداحافظی ....

یه بغض قدیمی تو گلومه که شاید دیگه بهش عادت کرده باشم ... ولی میخوام بریزمش بیرون ... میخواد مریض بشم ! آخه ترک عادت موجب مرض است ...

 

سه سال و اندی نگفته های دلم رو اینجا گفتم و ننوشته های کاغذ زندگیم رو اینجا نوشتم ... خوب یا بد؛ هم خاطره بود و هم تجربه و هم کلی لطف صفا ...

کلی دوست و رفیق و آشنا پیدا کردم و یه چندتایی هم دشمن و نارفیق !!!

به هرحال گذشت ...

اگر تو این مدته کسی رو رنجوندم ، ناراحت کردم  ، تیکه پروندم یا به هر صورتی آزرده خاطر کردم لطف کنه و من رو ببخشه ... اگر نمیبخشه باکی نیست ... خود کرده را تدبیر نیست ... اون دنیا تاوونشو میدیم ...

دم آخری هم از همه ی عزیزانی که من رو تحمل کردن و چرت و پرت ها و جفنگیات من رو که باعث (حیانا) سرد درشون شد خوندن ممنونم ! دم همتون گرم از دور همتون رو میبوسم ...

خوش باشید و خرم

کلاغه آشیونه اش رو جمع کرد تا بره به یه سرزمین دور ؛ یه جای دیگه یه آشیونه ی با محبت پیدا کنه ... خداحافظ

 

12/12/1389 ساعت 16:08  احمد توقیقی ... (کلاغ سفید)

نوشته شده توسط کلاغ سفید در پنجشنبه 12 اسفند 1389 و ساعت 03:36 ب.ظ موضوع مطلب :‌ پیام مدیر ... ,

لینك ثابت | نظرات()

شاید آخرین پست ... | حرف دل ,

In End Of line ...

گاهی برای خدا هم شاخ و شانه می کشم . او را تهدید می کنم و حالی اساسی از او می گیرم . اما انگار نجواهای بی خردانه ی من برایش مثل لالایی است ! فقط گوش میدهد ... بهتر از تمام مترسک هایی که ادعای رفاقت و هم صحبتی می کنند ...

عاقبت باز دلم می شکند و همچون ابرهای باران زا می گریم و حرف هایم را پس میگیرم . این داستان تکراری زندگی من است ...

 سیاست های من لو رفته است ، دستم را خوانده , حنایم دیگر پیشش رنگی ندارد ! سر خدا دیگر کلاه نمی رود . اینبار نقشه ای تازه می کشم . رو به آیینه می کنم ، چشمانم را میبندم و خوب فکر میکنم تا چیزی را از قلم نینداخته باشم .  تیغ بر روی دست چپم و نامه خداحافظی در جیب راستم . یادم نرفته بود که به معشوقه ی از دست رفته ام بار دیگر بوسه ای بفرستم و در دلم بگویم که از خدا بیشتر دوستش دارم ...

اینبار کمی فشار را بیشتر می کنم , شاید اینبار کارساز شود ...

از خودم خوشم می آید ، لبخندی گرم بر لبانم نقش می بندد . انگار دلم هم بدش نیامده است . سرم را رو به زمین می چرخانم و چشمانم را باز می کنم . شرایط برای خدا سخت شده است . من جدی تر از آنم که گول احساسم را بخورم . شاید بار آخر باشد ...

پس حرف آخرم را میزنم و کمی بیشتر صبر می کنم : خدا این آخرین بار است که تو را صدا میزنم ...

 

نوشته شده توسط کلاغ سفید در جمعه 22 بهمن 1389 و ساعت 02:19 ب.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

هیچ ... | دلم تنگه ... ,

 

I am Alone

آنگاه که از کوچه پس کوچه های عشق می آمدی تو را دیدم و آوازت را شنیدم
آنگاه که در فضای بی رمق نیمه شب می رقصید و تو را که با مستانه ترین حالت پای کوبی میکردی
و گیسوانت را که باد می آشفت با خود گفتم
تو همان یاسمنی..؟ تو همان بلبل آرام منی..؟ تو همان پری معصوم ذهن منی..؟
باز هم پلکهایم را بر هم می زنم تا شاید از این خواب هولناک برهم..
ولی نه آن توئی .... و این دست زمان ....
من عشق را در پس چشمهای تو میخواستم اکنون نمی خواهم
من آرامش را در آغوش پاک تو می خواستم اکنون نمی خواهم
نمی خواهم کسی حال مرا تندیس بی مهری کند
من باز هم به آن کوچه بمبست خواهم رفت و تو را خواهم دید...

 

پری روز حالم خیلی ناخوش بود ! باز این صاب مرده بازی در آورده بود ...

یه سر رفتم دکتر ! بعد 2 ساعت الافی و اکو و کوفت و زهر مار , بهم گفت همینطور بیخیالی طی کنی کار دستت میده ! یه لبخند تلخ بهش زدم و گفتم بهتر  ...

یه نگاه سرد و مأیوسانه بهم کرد و دیگه هیچی نگفت ... یه مشت چرت و پرت نوشت و به منشییش گفت وضعیت و واسشون شرح بدید !

رفتم دفترچه ام رو بگیرم و برم که منشیه نیم ساعت واسم داشت بلغور میکرد که دریچه میترالتون فلانه و باید فلان کار کنید و فلان کار نکنید و اگه فلان طور بشه باید عمل کنی و خطریه اوضاع و 1000 جور چرت و پرت !

حالم یه جورایی خوش بود بعد اون حرف دکتر ! تو فضا بودم ! نصف حرفهاشو نفهمیدم ... زدم بیرون از بیمارستان

رفیقم پستش رو پیچونده بود و هی زنگ میزد که قلیون چاقیدم بلند شو بیا ! منم هی میپیچوندمش ...

عجب زمونه ایه ... داره جالب ناک میشه همه چی ! واسه ی اولیت بار تو عمرم دلم واسه درس و مدرسه و دانشگاه تنگ شده ...

از این که صبح زود از خواب بلند شم و هیچ کاری نداشته باشم متنفرم - تمام اعصابم بهم میریزه ...

باز این قلبــــه شروع کرد به ریپ زدن ... برم یه قرص صولتی رنگ بندازم بالا تا خاموش نکرده وسط راه ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در دوشنبه 18 بهمن 1389 و ساعت 11:35 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دلم تنگه ... ,

لینك ثابت | نظرات()

چرت و پرت های ناشی از بیخوابی ... | حرف دل ,

کاملا احساس درهم شکستگی می کنم

درد های قدیمی باز اومدن سراغم , این قلب تیکه پاره باز شروع کرده به ریپ زدن ! فکر کنم بازم یک ماهی گرفتارم کنه

روزی 5- 6 ساعت میخوابم , 4 صبح تا 6 و 7 - 5 عصر تا 7 و 8 شب ! به شدت دچار کمبودم ! از هر لحاظی که فکرشو بتونی بکنی

از خماری دست و پاهام درد گرفته , 3 روزه جورابم رو از پام در نیاوردم - فکر کنم بوی لاش مرده گرفته تا الان - حس می کنم اگه درشون بیارم پاهام احساس غربت می کنه

یه زمانی وقتی از همه دنیا سیر میشدم میومدم می نشستم پشت کامپیوتر ! به صفحه ی مانیتور که نگاه میکردم انگار 2 نخ بنگ دود کرده باشم , چِت میکردم و واسه خودم های های میخندیدم بعضی وقتا ...

اگه یه ایمیلی , کامنتی , چیزی هم از یه آشنا تو نت واسم اومده بود که به کل اوردوز میکردم و میرفتم فضا !

الان کاملا هنگ اور کردم ... هیچی نمیفهم

انگار اینقدر کله ام داغه که تخم مرغ روش بشکونی نیمرو میشه ! اینقدر رفتم بالا که از چشمامم داره میزنه بیرون

حس خیلی باحالیه ولی هیچی نمیفهمی

بازم سلین دیوون ! به قول مرتضی بهمنی خیلی لامصبه ! یه پا خداست ... روحت و صیقل میده با صداش ! انگار میخوای آخرین چیزی که تو دنیا میشنوی همین باشه

الان مغزم در حال انفجاره , هیچی نخوردم ! ولی حس میکنم مسته مستم ... امروز بالای 1000 بار پنل وبلاگ رو رفرش کردم

هیچی و هیچ کس ! دریغ از یه فحش ...

 

خوابم نمیبره , حتی خواب هم از دستم خسته شده و فراری ! کاش آرامش داشتم

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس , هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد ...

 

اونایی که فکر می کنن فراموشی مرضه و باید برن دنبال درمان و از این خزعولات سخت در اشتباهن ... فراموشی نعمته ! عجیب نعمتی هم هست ...از اونایی که بالایی به ما نداده ... یحتمل رفتیم قاطی مغضوبین ... شایدم ظـــــــــــالــــــــــــــین ...


حتی حوصله رفرش کردن رو هم دیگه ندارم ! حتی فیس بوک هم هیچ چی جدید نداره ... چقدر دنیا مزخرف شده ! زندگیه داریم ؟؟؟

به قول سروش " من بزرگ شده ی نسلی هستم که مهمترین حرف های زندگی اش را نگفت، تایپ کرد!!!! "

بازم خدارو شکر که پی سی و یه بلاگ فکستنی داریم که دردامون رو بریزیم توش ... والا فاتحه ...

دلم داسه رفیقام تنگ شده , یه زمونی واقعا باهاشون زندگانی داشتم ...

هر یک از ما را به سویی برد باد ! دوستی های سپید و ساده مان , محو شد در دستهایت ای زمان ....

هعی ......

یکی رفت خدمت , یکی گور به گور شد کانادا , یکی 2تاشون رفتن اون دنیا , مابقی هم پخش و پلا توی گرفتاری زمونه

این وسط من موندم و تنهاییام ... 

چیزهای ساده کم کم داره واسم سخت میشه , جیزهایی مثل زندگی ...

عمرا 5 سال پیش همچین تصوری از 5 سال بعدم میکردم , شاید زیادی به خودم امیدوار بودم ! شایدم زیادی بلند پرواز بودم ...

فعلا که زندگی بدفرم داره واسه ما میزنه ... باس صبر کنم ببینم من کم میارم یا اون ....

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 10 بهمن 1389 و ساعت 04:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

پارادوکس مطلق ... | بدون شرح ,

چیزی در درونم هست که به هیچ زبانی نمی شود بیان کرد . احساس تشنگی می کنم اما تازه آب نوشیده ام . گرسنه ام اما میلی ندارم . خسته ام اما چشمان از خواب طولانی پف کرده . خمارم اما از نئشگی منگ می زنم . کنکاش می خواهم اما پای رفتن ندارم . دانشگاه را دوست دارم اما از درس خواندن بیزارم . عاقلم (البته فکر میکنم) ولی جنون سراسر وجودم را دربرگرفته .جای تنفر و عشق را دیگر تشخیص نمی دهم . بر خود نام نهاده ام کلاغ سفید...
پرم از تضادها . هیچ چیز دیگر مرا ارضا نمیکند 

چیزی میخواهم اما نمیدانم چه

اما در یک چیز مطمئنم .
آزادی

نوشته شده توسط کلاغ سفید در سه شنبه 5 بهمن 1389 و ساعت 11:59 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

ناکجاآباد همین جاست ... | حرف دل ,

موطن من بر هیچ نقشه ای نگاشته نشده ...

همان جایی که هیچ کس را بخاطر عشق محاکمه نمی کنند ! و گلهای سرخش را زیر پا له نمی کنند ...

همان جایی که هیچ کس دیگری را بخاطر خودش فنا نمی کند ...

همان جایی که گلها بوی خودشان را میدهند , نه بوی ادکلن فروشنده را !!!!

همان جایی که هیچ کس بخاطر نان شب کودکانش تنش را به حراج نمیگذارد

آری !

 من از ناکجاآباد آمده ام ...

به یاد یار ناکجاآبادی ام ابوالفضل ...

 

میگن توبه گرگ مرگه و توبه کلاغ سنگ ! مرگ و سنگ با هم به جون میخرم ! اونی که اون بالا نشستی !!!!! توبه ...

 

حوصله ات سر میره وقتی تیغ نتونه پوستت رو ببره ... حوصله ات سر ویره وقتی بخوای و بگه نه ... حوصله ات سر میره وقتی بخوای و تظاهر کنی به نخواستن ... حوصله ات سر میره ازتظاهر به تظاهر ...

کلا حوصله ی منم سر رفته

فردا صبح باز هم امتحان داریم و مثل 4 تای قبلی میزان مطالعه 0% !!! هیچ نوع احساس دلشوره یا ناراحتی یا استرس ندارم

کاملا ریلکس ! بدون هیچ دغدغه یا آشفتگی ... انگار نه انگار ! فکر کنم دوباره این بیماری بی خیالی اومده سراغم ! چون کاملا احساسم نسبت به همه چی عوض شده

همچنان به دنبال تغییرم ! کو ؟ کجاست ؟

فکر کنم به بالا ترین حالت پارانرمالیتیم در طول زندگیم رسیدم ! از هرچیزی که بشه به من نسبتش داد میشه اینو فهمید ...

یه هفته است باطری ساعتم تموم شده ولی عوضش نکردم ! ساعت ایستاده رو میبندم تا شاید زمان هم جلو نره ...

یعنی میشه ؟؟؟

 

پ.ن : یه دفعه یادم افتاد که چندین سال پیش رفیقی داشتیم که اول بهمن فوت شد ... روحت شاد ابوالفضل

پ.ن 2 : به یه نفر باید بگم ممنون ! چون شبی حالم رو عوض کرد ... ! ممنون

پ.ن 3 : دستمال رو از سرشون باز میکنن ! نه آدم ها رو ! چرا بعضی وقتا فکر میکنیم دستمالیم ؟ چرا حتی آدم های خوب موقع خداحافظی میگن به خاطر بدیهام منو ببخش ؟ مگه بدی کردی که انتظار بخشش داری ؟ چرا تو بیان بعضی چیزا اینقدر عاجز میشی که فقط به تکرار فکر میکنی ؟ ((جواب این سوالا رو بهم بگید ! واسم مهمن ...))

پ.ن 4 : یه شعر قشنگ ازفاضل نظری توی ادامه مطلب گذاشتم ! امیدوارم خوب بفهمیدش ...

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کلاغ سفید در شنبه 2 بهمن 1389 و ساعت 02:43 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

خسته ام ... | حرف دل ,

خسته ام ! خوابم میاد ... به یه خواب طولانی نیاز دارم ... یه خواب ابدی ... زیاد قریب نیست از من ...

 

 

بعد نوشت : (جمعه 11:05 شب)

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

هرچقدر هم که پست و روسیاه و گناه کار باشم بازم یادش که می افتم گریه ام میگیره ... تو رو به حق صاحب اسمش زودتر بیا ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در جمعه 1 بهمن 1389 و ساعت 02:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()