تبلیغات
... یه دنیا دلم گرفته - بغضم هنوز سکوت پیشه کرده است ...
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : قارقار کلاغ رو دوست دارم ! چون با تمام اعصاب خوردی که میاره آدم رو از خواب بیدار می کنه ! بهتر از هر خروسی ...

صفحات وبلاگ
لوگوی من
لینك به ما

لوگوی دوستان

لینكستان
ساعت

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

بغضم هنوز سکوت پیشه کرده است ... | دلم تنگه ... , حرف دل ,

آسمان نیلی است ...

یا چشمان من سیاهی را نیلی میبیند ؟

یه مدته افکارم زیادی مخشوشه ! یه یکسالی هم هست که دیگه از ایده های "نیلی" هم خبری نیست ...

باز تو خودم وا رفتم . نمیدونم چیکار باید کنم !

|: مادرم داره صدام میزنه ! میگه بگیرم بخوابم ! شبی خیلی خستس ! باز پا دردش اوت کرده . خدا از سر تقصیرات من بگذره !

خیلی در حقش بدی کردم ! خیلی واسم زحمت کشیده ! ولی من قدرش رو ندونستم ... هنوز اون شبی که تا صبح تو بیمارستان بالای سرم تا صبح گریه میکرد جلوی چشمامه ...

چه کارا که پدر مادرا واسه بچه هاشون میکنن و ما سرسری ازشون میگذریم ! جوابشون با حرفای درشت میدیم یا حتی سرشون داد میکشیم

باز میگرنم داره بازی درمیاره ! به قول یکی از رفیقام  : هی شل میده هی شل نمیده ...

عجب زمونه ی بی پدر مادریه ! میذارتت لای منگنه ! فشارتم نمیده !!!!! میگه فعلا همون جا باش ! هروقت لازم شد پرست میکنم

کلا فکر کنم تو این 1 سال استاد چرت و پرت نویسی شدم ! استاد نعمتی که یه بار بهم گفت در وبلاگ رو تخته کنم ! فکر کنم عوض پیاز داغ ! سیر زده بودم به نوشته هام ....

فردا صبح علی الطلوع باس هلک هلک بلند شیم برید دانشگاه !‌ سر کلاس یه استاد بچه ننه ! از اونایی که فکر میکنن علامه دهر هسن و فقط بلدن قمپز درکنن !

اگه 4 تا کلوم هم بلده اینقدر چرت و پرت میگه که یادت میره یه چیزی هم حالیشه مثلا ! فکر میکنه معلم کلاس اوله ! ملت اگه حرف برنن میگیره میشونتشون رو زمین !!! خدا فردای ما رو به خیر کنه ! (هنوز یه چند دقیقه مونده تا فردا)

شبی زدم تو جاده خاکی ! تا ناکجاآباد هم رفتم ...

بابامون دراومد تو این دوسال اخیر ... از هوا و زمین واسم بارید . آسمونمون تاریک شد ! دانشگاهمون داشت به خاطره ها میپیوست ! مزه شیرین آش تا کنج حلقمون رفت ! ناغافل یکی قاشق آش رو از تو دهنمون کشید بیرون ! گفت هنوز خوب جا نیفتاده ! بذار واسه بعدا ! شیرین ترین رفیقم رفت اون دنیا ... یه سری چیزا رو نبوسیده گذاشتم کنار ! هنوز مزه دور ریختنش روی دستم هست ... 70٪ این مدت و پشت کامپیوتر گذروندم !

همه فقط بهم گفتن اینقدر میشینی پای این کوفتی آخرش دیونه میشی هااااا ،‌ ولی حتی یه نفر هم ازم نپرسید چه مرگته ! تو اینطوری نبودی ؟ تو که نماز مسجدت ترک نمی شد ! تو که خنده از رو لبت محو نمیشد ! تو که ملت رو سرت قسم میخوردن ...

چی شد که شدی یه لاشه گوشت بی خاصیت ؟ چی شد که همش تو خودتی ؟ چی شد این شدی ؟؟؟؟

2 سال پیش کسی و داشتم که ازم بپرسه ! اما الان چی ؟ غیر خودم کسی از حالم خبر داره ؟ اینقدر به خدا بی محلی کردم که فکر نکنم دیگه به یادم باشه ! این قدر خودم و گول زدم که همه دنیا هم منو فریب خورده میدونن !

جند وقت پیش یه پسر 2 تا کوچه بالاتر از ما خودکشی کرد ... وقتی حجلش رو دیدم 3 ساعت منگ بودم ! هرکی باهام حرف میزد انگار صداش رو نمیشنیدم ! تو ذهنم فقط به این فکر میکردم که دنیا ارزش زنده بودن رو داره یا نه ؟ اینقدر زندگی بی ارزشه که آدم با دستای خودش اون رو از خودش بگیره ؟ آخرشم به هیچ نتیجه ای نرسیدم ...

کسی به سنگ گورها نگاه آشنا نکرد               ببین چگونه اسم ماندگار بیدوام شد

جای علیرضا (رفیقم) خالی ! بی خبر داماد شد رفت دنبال زندگیش ! خدا عاقبتش رو به خیرکنه ! اگه این مطلب رو بخونه زنگ میزنه کلی نصیحتم میکنه ! از وقتی باباش فوت کرد اونم از این رو به اون رو شد ! یادم نمیره یه روز به خاطر مادر من رفت ریشش رو زد ! (از این ریشهای سوسولی داشت) اما الان واسه خودش یه پا ملا شده ! ریشش 3 تای ریش بابای منه ...

شبی بدفرم دارم چرت مینویسم اصلا اینا چه ربطی داره به قضیه که دارم مینویسم ؟ خودمم نمیدونم ! یه 40 دقیقه ای میشه دارم !‌ مثلا مینویسم ! ولی بیشتر از این که بنویسم دارم گذشتم رو مرور میکنم ... ما آدما با خاطراتمون زنده ایم گاهی وقتا بدون اونا هیچی نیستیم ! فقط یه مرده متحرکیم...

نمیدونم کدومتون اون شهر من چرا آمده ام روی زمین رو خونده ؟ من خودم هر وقت دلم از خودم میگیره میخونمش ! خیلی روحم رو شاد میکنه ! ولی جسمم رو نه !

بهم میگفت جونور منهوس تر از کلاغ سراغ نداشتی بذاری اسم خودت ؟ منم واسش می خوندم :

چه خواب ها که چشم من برای خود ندیده بود          کلاغ مو سپید من اسیر برق دام  شد

اونم فقط میخندید ! منم خوشحال میشدم ولی ته دلم میلرزید ار صدای خندش ... انگار که دارن تمام مو های بدنم و میسوزونن ! از شدت سوزش  میخوای ضجه بزنی ! اما نمیتونی .. یه دفعه یاد شعر " کارم از گریه گذشته ست ! به آن میخندم" می افتی و یه لبخند روی لبات سبز میشه ...

با همه وجود میخوایش !!! ولی وجودش آزارت میده ! توی یه 2راهی میمونی ... وقتی هم که میره ! تازه متوجه میشی که اون دوراهی مقصد جوفتشون یکی بوده ... اما ترست تو رو سر دوراهی نگه داشته و نذاشته که یه قدمم پاتو جلو بذاری ...

اهههههههههههههههه ! باز فکر اون استاد مسخره اومد تو ذهنم ! فردا باید بهش پروژه تحویل بدم ! دهنت سرویس حمید صالحی ... با این درس مسخرت  ! آخه مهندسی نرم افزار هم شد درس ! که اینقدر مته به خشخاش میذاری ؟آقا فکر میکنه خدای تجزیه و تحلیه !

باز زدم تو جاده خاکی ! هرچی میاد تو ذهنم مینویسم ! در کل همش هم چرنده ! این بلاگ شده سنگ صبور من ... هر چی درددل دارم توش مینویسم ... می ترسم اینم آخر بترکه ...

اراجیف واسه شبی بسه ...

پ.ن : خداوندا از رحمت امروزت ذخیره ای  برای روز داوریت باقی گذار ، زیرا در مقابل عدل تو  شرمسار میشویم

کلاغ سپید ساعت 1 بامداد

 

نوشته شده توسط کلاغ سفید در دوشنبه 25 آبان 1388 و ساعت 11:19 ب.ظ موضوع مطلب :‌ دلم تنگه ... , حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()