تبلیغات
... یه دنیا دلم گرفته - مطالب حرف دل
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : قارقار کلاغ رو دوست دارم ! چون با تمام اعصاب خوردی که میاره آدم رو از خواب بیدار می کنه ! بهتر از هر خروسی ...

صفحات وبلاگ
لوگوی من
لینك به ما

لوگوی دوستان

لینكستان
ساعت

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شاید آخرین پست ... | حرف دل ,

In End Of line ...

گاهی برای خدا هم شاخ و شانه می کشم . او را تهدید می کنم و حالی اساسی از او می گیرم . اما انگار نجواهای بی خردانه ی من برایش مثل لالایی است ! فقط گوش میدهد ... بهتر از تمام مترسک هایی که ادعای رفاقت و هم صحبتی می کنند ...

عاقبت باز دلم می شکند و همچون ابرهای باران زا می گریم و حرف هایم را پس میگیرم . این داستان تکراری زندگی من است ...

 سیاست های من لو رفته است ، دستم را خوانده , حنایم دیگر پیشش رنگی ندارد ! سر خدا دیگر کلاه نمی رود . اینبار نقشه ای تازه می کشم . رو به آیینه می کنم ، چشمانم را میبندم و خوب فکر میکنم تا چیزی را از قلم نینداخته باشم .  تیغ بر روی دست چپم و نامه خداحافظی در جیب راستم . یادم نرفته بود که به معشوقه ی از دست رفته ام بار دیگر بوسه ای بفرستم و در دلم بگویم که از خدا بیشتر دوستش دارم ...

اینبار کمی فشار را بیشتر می کنم , شاید اینبار کارساز شود ...

از خودم خوشم می آید ، لبخندی گرم بر لبانم نقش می بندد . انگار دلم هم بدش نیامده است . سرم را رو به زمین می چرخانم و چشمانم را باز می کنم . شرایط برای خدا سخت شده است . من جدی تر از آنم که گول احساسم را بخورم . شاید بار آخر باشد ...

پس حرف آخرم را میزنم و کمی بیشتر صبر می کنم : خدا این آخرین بار است که تو را صدا میزنم ...

 

نوشته شده توسط کلاغ سفید در جمعه 22 بهمن 1389 و ساعت 02:19 ب.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

چرت و پرت های ناشی از بیخوابی ... | حرف دل ,

کاملا احساس درهم شکستگی می کنم

درد های قدیمی باز اومدن سراغم , این قلب تیکه پاره باز شروع کرده به ریپ زدن ! فکر کنم بازم یک ماهی گرفتارم کنه

روزی 5- 6 ساعت میخوابم , 4 صبح تا 6 و 7 - 5 عصر تا 7 و 8 شب ! به شدت دچار کمبودم ! از هر لحاظی که فکرشو بتونی بکنی

از خماری دست و پاهام درد گرفته , 3 روزه جورابم رو از پام در نیاوردم - فکر کنم بوی لاش مرده گرفته تا الان - حس می کنم اگه درشون بیارم پاهام احساس غربت می کنه

یه زمانی وقتی از همه دنیا سیر میشدم میومدم می نشستم پشت کامپیوتر ! به صفحه ی مانیتور که نگاه میکردم انگار 2 نخ بنگ دود کرده باشم , چِت میکردم و واسه خودم های های میخندیدم بعضی وقتا ...

اگه یه ایمیلی , کامنتی , چیزی هم از یه آشنا تو نت واسم اومده بود که به کل اوردوز میکردم و میرفتم فضا !

الان کاملا هنگ اور کردم ... هیچی نمیفهم

انگار اینقدر کله ام داغه که تخم مرغ روش بشکونی نیمرو میشه ! اینقدر رفتم بالا که از چشمامم داره میزنه بیرون

حس خیلی باحالیه ولی هیچی نمیفهمی

بازم سلین دیوون ! به قول مرتضی بهمنی خیلی لامصبه ! یه پا خداست ... روحت و صیقل میده با صداش ! انگار میخوای آخرین چیزی که تو دنیا میشنوی همین باشه

الان مغزم در حال انفجاره , هیچی نخوردم ! ولی حس میکنم مسته مستم ... امروز بالای 1000 بار پنل وبلاگ رو رفرش کردم

هیچی و هیچ کس ! دریغ از یه فحش ...

 

خوابم نمیبره , حتی خواب هم از دستم خسته شده و فراری ! کاش آرامش داشتم

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس , هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد ...

 

اونایی که فکر می کنن فراموشی مرضه و باید برن دنبال درمان و از این خزعولات سخت در اشتباهن ... فراموشی نعمته ! عجیب نعمتی هم هست ...از اونایی که بالایی به ما نداده ... یحتمل رفتیم قاطی مغضوبین ... شایدم ظـــــــــــالــــــــــــــین ...


حتی حوصله رفرش کردن رو هم دیگه ندارم ! حتی فیس بوک هم هیچ چی جدید نداره ... چقدر دنیا مزخرف شده ! زندگیه داریم ؟؟؟

به قول سروش " من بزرگ شده ی نسلی هستم که مهمترین حرف های زندگی اش را نگفت، تایپ کرد!!!! "

بازم خدارو شکر که پی سی و یه بلاگ فکستنی داریم که دردامون رو بریزیم توش ... والا فاتحه ...

دلم داسه رفیقام تنگ شده , یه زمونی واقعا باهاشون زندگانی داشتم ...

هر یک از ما را به سویی برد باد ! دوستی های سپید و ساده مان , محو شد در دستهایت ای زمان ....

هعی ......

یکی رفت خدمت , یکی گور به گور شد کانادا , یکی 2تاشون رفتن اون دنیا , مابقی هم پخش و پلا توی گرفتاری زمونه

این وسط من موندم و تنهاییام ... 

چیزهای ساده کم کم داره واسم سخت میشه , جیزهایی مثل زندگی ...

عمرا 5 سال پیش همچین تصوری از 5 سال بعدم میکردم , شاید زیادی به خودم امیدوار بودم ! شایدم زیادی بلند پرواز بودم ...

فعلا که زندگی بدفرم داره واسه ما میزنه ... باس صبر کنم ببینم من کم میارم یا اون ....

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 10 بهمن 1389 و ساعت 04:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

ناکجاآباد همین جاست ... | حرف دل ,

موطن من بر هیچ نقشه ای نگاشته نشده ...

همان جایی که هیچ کس را بخاطر عشق محاکمه نمی کنند ! و گلهای سرخش را زیر پا له نمی کنند ...

همان جایی که هیچ کس دیگری را بخاطر خودش فنا نمی کند ...

همان جایی که گلها بوی خودشان را میدهند , نه بوی ادکلن فروشنده را !!!!

همان جایی که هیچ کس بخاطر نان شب کودکانش تنش را به حراج نمیگذارد

آری !

 من از ناکجاآباد آمده ام ...

به یاد یار ناکجاآبادی ام ابوالفضل ...

 

میگن توبه گرگ مرگه و توبه کلاغ سنگ ! مرگ و سنگ با هم به جون میخرم ! اونی که اون بالا نشستی !!!!! توبه ...

 

حوصله ات سر میره وقتی تیغ نتونه پوستت رو ببره ... حوصله ات سر ویره وقتی بخوای و بگه نه ... حوصله ات سر میره وقتی بخوای و تظاهر کنی به نخواستن ... حوصله ات سر میره ازتظاهر به تظاهر ...

کلا حوصله ی منم سر رفته

فردا صبح باز هم امتحان داریم و مثل 4 تای قبلی میزان مطالعه 0% !!! هیچ نوع احساس دلشوره یا ناراحتی یا استرس ندارم

کاملا ریلکس ! بدون هیچ دغدغه یا آشفتگی ... انگار نه انگار ! فکر کنم دوباره این بیماری بی خیالی اومده سراغم ! چون کاملا احساسم نسبت به همه چی عوض شده

همچنان به دنبال تغییرم ! کو ؟ کجاست ؟

فکر کنم به بالا ترین حالت پارانرمالیتیم در طول زندگیم رسیدم ! از هرچیزی که بشه به من نسبتش داد میشه اینو فهمید ...

یه هفته است باطری ساعتم تموم شده ولی عوضش نکردم ! ساعت ایستاده رو میبندم تا شاید زمان هم جلو نره ...

یعنی میشه ؟؟؟

 

پ.ن : یه دفعه یادم افتاد که چندین سال پیش رفیقی داشتیم که اول بهمن فوت شد ... روحت شاد ابوالفضل

پ.ن 2 : به یه نفر باید بگم ممنون ! چون شبی حالم رو عوض کرد ... ! ممنون

پ.ن 3 : دستمال رو از سرشون باز میکنن ! نه آدم ها رو ! چرا بعضی وقتا فکر میکنیم دستمالیم ؟ چرا حتی آدم های خوب موقع خداحافظی میگن به خاطر بدیهام منو ببخش ؟ مگه بدی کردی که انتظار بخشش داری ؟ چرا تو بیان بعضی چیزا اینقدر عاجز میشی که فقط به تکرار فکر میکنی ؟ ((جواب این سوالا رو بهم بگید ! واسم مهمن ...))

پ.ن 4 : یه شعر قشنگ ازفاضل نظری توی ادامه مطلب گذاشتم ! امیدوارم خوب بفهمیدش ...

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کلاغ سفید در شنبه 2 بهمن 1389 و ساعت 02:43 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

خسته ام ... | حرف دل ,

خسته ام ! خوابم میاد ... به یه خواب طولانی نیاز دارم ... یه خواب ابدی ... زیاد قریب نیست از من ...

 

 

بعد نوشت : (جمعه 11:05 شب)

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

هرچقدر هم که پست و روسیاه و گناه کار باشم بازم یادش که می افتم گریه ام میگیره ... تو رو به حق صاحب اسمش زودتر بیا ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در جمعه 1 بهمن 1389 و ساعت 02:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

اونقدر تنگه دلم برای تو ... | حرف دل ,

خسته ام و دلتنگ ...

یاد قدیم ندیما افتادم باز ...

دلم طاقت نیاورد ... نتونستم ننویسم آسمون دلش گرفته , زمین دلش گرفته , حتی فکر کنم خدا هم دلش گرفته ...

آخه دیگه زیاد اذیتم نمیکنه ...

خداجون دلت نگیره ... تو دلت بگیره بنده هات پس چی بگن ؟ به کی پناه بیارن ؟

اصلا حس و حال درس و امتحان رو ندارم ...

یعنی حوصله چی رو دارم که حوصله اونا رو داشته باشم ! حوصله خودمم رو هم ندارم... حرفام زیادی تکراری شده نه ؟

زمستون هیچ چیز جالبی نداره ... هیچی نداره که آدم دلش رو بهش گرم کنه ... فقط خستگی و بی حوصلگی و پکری میاره واسه آدم

هیچی ندارم باهاش سرگرم بشم یا از فکر بیام بیرون ... خیلی بده ...

 

خیلی دلم تنگ شده واسه گذشته های دور ... کاش زمان برمیگشت به عقب ....

نوشته شده توسط کلاغ سفید در چهارشنبه 22 دی 1389 و ساعت 09:18 ب.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

بروز آوری خودم !!! | حرف دل ,

سلام

به احتمال بسیار زیاد دیگه از اون سبک نوشته های غمزده و پر از آه و گداز خبری نیست ... (البته امیدوارم)

از این رویه ی تکراری خسته شدم و یک برنامه ریزی بسیار محکم و قاطع ریختم که میخوام 100% بهش عمل کنم

هوسم شده برگردم به روزهای اوج ... یه صحبتهایی هم با اونی که اون بالا نشسته مارو نذاره میکنه هم کردیم ...

میخوام واسه ی یه بار هم که شده حسرت خوردن رو بذارم کنار و واسه ی خودم تلاش کنم ! طی این التیماتم ! دور یک سری چیزها رو هم به کل خط میکشم ! رفیق بازی , دختر ! , دود , دور دور !!! ....... ! , ........... ! و چند عنوان دیگه که نقطه چین گذاشتن هم واسشون جایز نیست ....

 

وبلاگ همچنان پابرجاست ...

برای شروع دوباره صورت را صاف و صول کردیم ! البته با تیپی جدید ... از این ریشهای غم افزا خسته شده بودم !

باز کلید کانکت با خدا رو هم زدیم ! این بار به صورت وایرلس ! ( که دیگه به علت پارگی سیم به قطعی نخوریم ...)

واسه ی خودم خوشحالم ...

 

کلاغ سفید - ورژن آپدیت شده ...

پ.ن : همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود ، شاید آن روز که برگشتی خسته باشی !

پ.ن 2 : برای تمام کسانی که میشناختم و دوستشان داشتم آرزوی خوشبختی میکنم ...

پ.ن 3 : مدتها بود اینطوری عقاید نارسیسمی به سراغم نیومده بود !!! شاید ! نه ! حتما از قبل اوضاعم بهتر خواهد شد ...

پ.ن 4 : تا جمعه ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در دوشنبه 6 دی 1389 و ساعت 05:12 ب.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

دل خسته ام ... | حرف دل ,

دیشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه من ...

بشکن قرق را ماه من !

بیرون بیا امشب ...

 

دیر زمانیست همچون روزگاران دیرین دور و دراز با خودم خلوت نکرده ام ...

هنوز از دنبا دلم پره ...

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم .

زندگی چقدر ساده بود ...

نه دل کسی رو میشکوندی , نه کسی دلت رو میشکوند , نه از کسی شاکی میشدی , نه کسی از دستت شاکی میشد ...

با اونی که بهشت زیر پاشه بد حرف نمیزدی ...

از خدا رونده نمیشدی ...

محرم ها واسه امام حسین جوری دلت پر میزد که تا عرش میرفت و دست پر برمیگشت ...

 

حالا چی ؟

خودمون رو مشغول یه مشت کارهای بی فایده کردیم ...

مثل آدم نمیتونیم رفتار کنیم ! همه باید از دستمون برنجن ... خدا دیگه محل بهت نذاره ! عزیزت ازت دور باشه , صبح و شبت بشه جر و بحث ...

کاش یکی پیدا میشد و دست رو میگرفت و میبرد یه جایی که راه درست از همونجا شروع میشه ...

یا امام حسین ! ما رو هم دریاب ... به حق دستای بریده برادرت دستای ما رو هم بگیر ... نذار با صورت بیفتیم تو خاک ...

کمکون کن ...

 

سر ظهر ! به وقت کلاغها ... - کلاغ سفید

پ.ن 1 : گرفتارم ! و نافرم محتاج دعاتون ...

پ.ن2 : یکی بهم بگه چرا نمیشه با خدا معامله کرد ؟ معرفت خریدار نیست ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 21 آذر 1389 و ساعت 02:18 ب.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()

حرفایی واسه اونی که بیخیال نشسته اون بالا ... | حرف دل ,

میدونی چیه ؟ وقتی این آهنگ رو گوش میدادم میمردم و زنده میشدم ! ولی الان آرومم میکنه ...
سلام کردم جواب ندادی  خدا !!!

احتمالا خدا اینقدر سرش شلوغ شده که دیگه وقتی واسه بنده های گنه کارش نداره ...
به فکر اون خوب خوباست ...

با ما و دل ما کاری نداره ... ما ذلیل مرده ها رو چه به دل اصلا ؟ اساسا ما و امثال ما غلط کردن که دل دارن ! کی گفته ؟ اشتباه فهمیدید ! دل کجا بود ! خشت و گله !تازه ! از نوع پخته ! آجر شده از بس پخته ! یکی 45 تا تک تومنی !

ارزش نداره بابا ! بزن بشکن ! مهم نیست که ! دل شکستن هنره ! کلی هم واست کف میزنن ! برو ! برو حال کن !

گور بابای بنده ها ! خودت خلق کردی عشقت میکشه بچززونی ! ایول ! مرامتوو ! بابا دس خوش ! نمیدونستم اینقدر باحالی ! ای به اصطلاح عادل ! ای الرحم الراحمین ! پس کو اون رحم و مروت و شفقتت ؟ همش کشک بود ؟ اونم کشک روی آش خاله ؟ نمیدونی روی آش گندم کشک نمیریزن ؟ حتما میگی تو رو سننن ؟ تهش خلق خودمه ! میخوام بریزم ! این فضولی ها هم به ما نیومده !

ببین منو ! هان ؟ همینه دیگه اره ؟

به سیدالشهدا قسم رسم بنده نوازی این نبود ! با مرام ! ما نخوایم نقش اوله باشم و نقشای مشکل مشکل بازی نکنیم باید کی رو ببینیم ؟

منتظرم باش ! زوده زود دارم میام پیشت ! قبل از اینکه بندازیم تو اون کوره ی آدم سوزیت ! بشین 4 تا کلوم حرف حساب بشنو ! شاید یخورده این بنده هات رو درک کردی ....

 

دل خون - کلاغ سپید - صبح شده فکر کنم ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در چهارشنبه 10 آذر 1389 و ساعت 01:21 ق.ظ موضوع مطلب :‌ حرف دل ,

لینك ثابت | نظرات()