تبلیغات
... یه دنیا دلم گرفته - مطالب بدون شرح
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : قارقار کلاغ رو دوست دارم ! چون با تمام اعصاب خوردی که میاره آدم رو از خواب بیدار می کنه ! بهتر از هر خروسی ...

صفحات وبلاگ
لوگوی من
لینك به ما

لوگوی دوستان

لینكستان
ساعت

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

پارادوکس مطلق ... | بدون شرح ,

چیزی در درونم هست که به هیچ زبانی نمی شود بیان کرد . احساس تشنگی می کنم اما تازه آب نوشیده ام . گرسنه ام اما میلی ندارم . خسته ام اما چشمان از خواب طولانی پف کرده . خمارم اما از نئشگی منگ می زنم . کنکاش می خواهم اما پای رفتن ندارم . دانشگاه را دوست دارم اما از درس خواندن بیزارم . عاقلم (البته فکر میکنم) ولی جنون سراسر وجودم را دربرگرفته .جای تنفر و عشق را دیگر تشخیص نمی دهم . بر خود نام نهاده ام کلاغ سفید...
پرم از تضادها . هیچ چیز دیگر مرا ارضا نمیکند 

چیزی میخواهم اما نمیدانم چه

اما در یک چیز مطمئنم .
آزادی

نوشته شده توسط کلاغ سفید در سه شنبه 5 بهمن 1389 و ساعت 11:59 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

دل سوخته ... | بدون شرح ,

فقط در همین حد ؛ بدون که بریدم ...

 

روزگاریست در این چرخ کبود

پی یک برگ شقایق , پی یک شاخه ی عشق

میدوم از سر هر کوی و گذر ...

پس چرا حاصل من هیچ نبود ؟

شاید !

اما نه ...

راه من نیست به بیراه ی دور

گرچه از عشق دو چشمم شده کور ...

 

خداییش دلم سوخت ... بدجورم سوخت ! به هرکی میگم میگه شاید حکمتی , مصلحتی , قضایی , قدری , کوفتی , زهر ماری , دردی ! چیزی توش بوده که خدا نخواسته !

چجوریه که همه ی اینا واسه من ذلیل مرده است ؟ چرا همه ی بلاهای عالم رو سر من باس خراب بشه ؟ این همه خدا نشناس یی غیرت عوضی راست راست راه میرن و هرچی که اراده کنن تو دست و بالشونه !

مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره ؟ مگه چقدر میتونه تحمل کنه ؟ چقدر هان ؟ تویی که اون بالا نشستی و داری شب و روز و آشکار و پنهون منو میبینی ! کی میخوای جواب بدی ؟

تا کی باید هر بلایی که دلت میخواد سرم بیاری و بگی آزمایشه , حکمته , مصلحته ؟

آره ! خیلی توپم پره ... خیلی ازت شاکی ام ! دلم رو سوزوندی ... اینقدر که کم کم دارم ازت متنفر میشم ! داره ازت بدم میاد !

کاش آدم بودی و میفهمیدی چی میکشیم ...

این همه گریه هامو میبینی و هیچی دم نمیزنی ؟ بعدم اسم خودتو میذاری رحمان و رحیم ؟ اینه مرام و منشت ؟

اینه مهربونیت ؟ اینه بخشندگیت ؟

 

خیلی خیلی بد کردی با من ... رسم جونمردی و بنده نوازی این نبود خدا جوون ....

 

بعد نوشت : جای هیچکدومتون خالی نباشه امروز تصادف کردم حسابی ...

موتور مرحوم مغفور درب و داغون شد ! خودمان هم کمی تا قسمتی ابری همراه با تگرگ و دولخ ! (همون گرد خاک به زبون یزدی ‍!!![

مثل اینکه بد و بیراهام و میشنوه حداقل ... بازم جای شکرش باقیه ....

منتظرم باش ... لحظه ی دیدار نزدیک است ....

نوشته شده توسط کلاغ سفید در شنبه 27 آذر 1389 و ساعت 11:01 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

شب دهم ... | بدون شرح ,

شب عاشوراست ...

همه در تکاپوی حسین اند ... هر که هرچه در توان دارد در راه حسین می گذارد ...

 

 

دلم عاشورایی شده ...

امروز صبح یه دنیا اشک ریختم ! واسه ی خودم !!!

واسه ی اینکه ببخشدتم , حلالم کنه ... واسه ی اینکه اون دنیا پیش خدا پادرمیونی کنه و واسطه مون بشه و شفاعتمون کنه ...

خیلی بزرگه آقا ...

واسه اولین بار بعد 5 سال نمیدونم چی بنویسم ...

اکثر وقتا میدونستم چی میخوام ولی چجوریش رو نمیدونستم ! الان اصلا نمیدونم چی میخوام !

به خودم می پیجم شبا تا صبح ! شاید 20 - 30 بار از خواب میپرم و چند دقیقه ای مات و مبهوت سقف آیینه کاری شده اتاقم رو نگاه میکنم ؛ یه آه میکشم و دوباره میخوابم ... به امید صبح ...

 

فکر کنم دیگه بس باشه هرچی کشیدم تو این دار مکافات ...

 

پ.ن 1 : دلم لک زده واسه راه رفتن توی بارون پاییزی ... 3 ساله طعم قدم زدن زیر بارون رو نچشیدم ...

پ.ن 2 : چیز هایی توی دلم هست که جرات گفتنش رو ندارم ... ولی حلالم کنید ....

پ.ن 3 : دوستت دارم ؛ بیشتر از خودم ... با تمام عقاید نارسیسمی ام ...

پ.ن 4 : اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد ... التماس دعا ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در پنجشنبه 25 آذر 1389 و ساعت 01:40 ق.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

سلام ... | بدون شرح ,

کلاهت رو بردار مترسک ! ما کلاغا دیگه عقاب شدیم ...

عجب روز و روزگاری ...

امروز مثلا روز دانشجو بود ! یادمه هرسال اون اس ام اس خفن ! واسم میومد ! اما امسال دریغ از یه فحش معمولی !باز دم آجی فرزانه گرم یه تبریک بهمون گفت .... مابقی که ول معطل ...

هی ...

بازم محرم اومد ...

بازم میتونم بدون اینکه کسی چیزی بهم بگه رنگ مورد علاقه ام رو به تن کنم و بدون اینکه کسی تعجب کنه زار زار گریه کنم !

بازم دم امام حسین گرم ...

به احترام آقا آهنگ وبلاگ تعطیل ...

یه مطلب خیلی قشنگ توی وبلاگ یه دوست جدید دیدم که توی ادامه قرارش میدم ...

 

یه ذره دلم پره واسه همین می نویسم :

 

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی

ببخش اگه پشیمونت نکردم ...

آره , من واسه تو کم بودم اما

با احساسات تو بازی نکردم ...

بله ! رسم روزگار چنین است ! (کشتارگاه  شماره 5) خیلی بی سروته مینویسم نه ؟ میدونم ! خودمم متوجه شدم .. ولی کاریشم نمیشه کرد !

همینه دیگه ! عاقبت آدم خل و چل همین میشه ! باز بگید نه !

دلم واسه خودم تنگ شده ... میخوام برم دنبالش ! خیلی وقته ازش خبر ندارم !

کلاغ سفید - ته شب

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کلاغ سفید در سه شنبه 16 آذر 1389 و ساعت 11:59 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

مزخرفات ! چرا امروز ؟؟؟؟ | دلم تنگه ... , حرف دل , بدون شرح ,

در حال انفجارم!

اولا سلام ! میلاد امام رضا بود امروز (بهتره بگم دیروز) و روز پسرم هم بود یجورایی ... جفتش مبارکا باشه ...

ثانیا ......

ثالثا ! مبارکت باشه ............. خوشبخت بشی !

ولی آخه به من چه ؟ دوست داشتی منو زجر بدی ؟ اگه اینو میخواستی شاید به هدفت رسیدی .... شاید !

الان اینقدر دلم قرصه که حد نداره !

رابعا ! واسه ی یه به اصطلاح رفیق ! که مثلا ادعای رفاقت میکرد متاسفم ... بدونه دیگه واسم من رفیقی به اون نام وجود نداره ... خودشو , اسمشو , رسمشو , یادشو , خاطرشو , وجود بی وجودشو ! همش رو ریختم توی مستراح ! سیفون و هم کشیدم ! بره با بادبادکاش بازی کنه ..........

 

 

به یکی میخوام بگم متاسفم ... به خاطر اینکه خیلی چیزا بهش گفتم که نتونستم بهش عمل کنم ! امیدوارم منو ببخشه , اگه نبخشتم کارم تو این دنیا تمومه ....

باز میشم تنهای تنها !

 

صبحی تو راه دانشگاه داشتم با خدا درد دل میکردم , رو موتور مثل ابر بارون گریه می کردم ! خدا جون ! معرفتتو عشقه ! این رسمش بود ؟ صبحش اونجوری بهمون حال دادی ! عصرش کله پامون کردی که چی ؟

من این چیزا حالیم نیست ! صبح به دلم اوکی دادی تا تهش باس پاش وایسی ! حوصله هزارسال صبرم ندارم ! اینجوری نگام نکن که بهم نمیاد !!! آقا کلاغه رو زمونه خیلی پیر کرده ! خیلی .....

 

ته شب  - کلاغ سفید ! زیر نور مانیتور ....

نوشته شده توسط کلاغ سفید در سه شنبه 27 مهر 1389 و ساعت 11:59 ب.ظ موضوع مطلب :‌ دلم تنگه ... , حرف دل , بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

اعصاب / خط خطی | بدون شرح ,

شده اینقدر قاطی کنی که سرت آنچنان محکم بکوبی به دیوار که بیهوش بشی ؟ بعدِ نیم ساعت حالت بیاد سرجاش ! ولی یه چشمت نبینه ! دست بمالی به چشمت ببینی خونی شده ! بلند شی بری جلوی آیینه ببینی اینقدر محکم کله ات رو کوبوندی به دیوار که پیشونیت شکافته و خونش چشمت رو پوشونده ...

واسه من اتفاق افتاده ....

الان هم اون جوری ام ! دلم میخواد سرم رو بکوبونم به دیوار که بترکه ! چه مرگمه هم معلوم نیست ! از دست خودم دلگیرم ...

خدا هیچ آدمی و شرمنده ی خودش نکنه که شرمنده همه عالم باشی مهم نیست ! ولی شرمنده خودت و خدا باشی کلاهت پس معرکست ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 4 مهر 1389 و ساعت 11:27 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

هان ؟ | بدون شرح ,

سلام

عیدتون ( با تاخیر ) مبارک .... چند روزی نبودم ! اصفهان بودم ! زیاد خوش نگذشت واسه همین نمیگم جاتون خالی ...

رمضون هم تموم شد و ما موندیم و بازم بخور بخور ... ! چی میشد رمضون تموم نمیشد ؟ باز باید یه سال دلتنگش بشم ... دلتنگه هق هق های شب قدر ... دلتنگ صفای سحر و افطارش .... هی خدا ...

 

هی روزگار ...

به قول یارو گفتنی :

      و کسی می گوید سر خود بالا کن ،

      به بلندا بنگر.

      به بلندای عظیم

      به افق های پر از نور امید

      و خودت خواهی دید

      و خودت خواهی یافت

      خانه ی دوست کجاست...

      خانه دوست در آن عرش خداست ،

      خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

      و فقط دوست ، خداست...

نمیدونم چه حساب این شعر یادم اومد ! شاید حساب کتاب نداشت ! همینجوری اومد و نوشتمش ....

از سوم مهر باز باید بریم دانشگاه ! اااااااااه ... مزخرف ترین مکان ممکن ! به قول بچه ها " دکَه " ... ولی چاره ای نیست ... یا دانشگاه , یا آشخور خونه ...

 

پ.ن : همچنان درگیر با خودم و زندگیم .... اونی که باید ببخشتم لطفا ببخشتم ...

پ.ن 2 : اگر بوی گلی را دوست نداری لااقل شاخه هایش را نشکن ...

 

نصفه شب - کلاغ سفید

نوشته شده توسط کلاغ سفید در یکشنبه 21 شهریور 1389 و ساعت 11:48 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()

قدر زر زرگر بداند ... | بدون شرح ,

شب قدر ! شب نزول قرآن , شب رقم خوردن سرنوشت انسانها ...

همیشه تو این فکر بودم که چرا هیچکی نمیدونه شب قدر واقعا چه تاریخیه ؟ یه خورده که فکرکردم دیدم خداییش نامردیه ... این همه ارزش داره این شب , این همه ثواب داره دعا توش , این همه قدر !!! اونوقت من دنبال اینم که بفهمم تاریخش کیه ! زورم میاد 3 شب پیش خدا زار بزنم , به خاطر گناهم استغفار کنم , به خاطر خودم دعا کنم ...

کاشکی یه خورده قدر میدونستم ...

نوشته شده توسط کلاغ سفید در دوشنبه 8 شهریور 1389 و ساعت 04:47 ب.ظ موضوع مطلب :‌ بدون شرح ,

لینك ثابت | نظرات()